|
زندگی فیل و فنجان در یک آپارتمان 37 متری
|
دیشب در خیابان فاطمی، پسری که هنوز مهاجر بود، که به نظر می رسید مهاجر بود، برای آنجلوپولوس ِگریان، از دور فلوت می زد: دشتی خیس و النی کارایندروی تنها. موسیقی متن فیلم دشت گریان بود. دلم خواست بایستم تا متوجه من بشود. گفتم می شود همان را دوباره بنوازی تا من بروم و بشنوم؟ تعجب کوتاهی کرد. اظهار خجالت کردم که تنها پول نقدم را به فالعرضه داده ام. گفت: نه بابا، این چه حرفیه! نمی دانم چه حرفی بود، فقط فکر کردم برای تشکر از او باید حرفی می زدم... زودتر از آنکه فکر میکردم صدایش گم شد و من بیشتر در خرخر مدام گلوی شهر_ ماشین ها، گم می شدم.
برچسب:
نویسنده: ساناز فلاح